|
آسمون اشکاتو بریز چشمای من نمیتونه بباره آسمون غرش کن من نمیتونم فریاد بزنم به جای من این سکوت تنهایی را بشکن دل کوچیکم تنهای تنها شده زیر بارون به یاد یار گریه میکنم تا حالا شده عاشق بشی ولی دلت نخواد بدونه ؟ تا حالا شده تمام شب گریه کنی بدون اینکه بدونی چرا ؟ دلت بخواد تا صبح بیدار بمونی ولی بدونی به جایی نمی رسی ؟ تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ولی نخوای بره ، بعد آروم تو دلت بگی دوست دارم . اما نخوای بدونه ! تا حالا شده ؟ پدر ... مادر ... ما متهمیم ... پدر - مادر ! تو دین " نه " به من دادی . من دختر تو بودم . راههایی که به من نشان دادی - پیشنهادهایی که داشتی - شکل زندگی و ارزشهای اخلاقی یی که به من ارائه کردی این است : نرو - نکن - نبین - نگو - نفهم - احساس نکن - ننویس - نخوان نه نه نه ... ! اینکه همه اش نه شد ؟! من به دنبال دین " آری " هستم که به من نشان بدهد که چه بکن - چه بخوان و چه بفهم به قول یکی از نویسندگان وای به حال دینی که " نه " در آن بیشتر از " آری " است . و از تو یک " آری " نشنیدم !!! ؟ در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور٬مثل خوابِ دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بروم٬بروم تا ته دشت دورها آوائی است که مرا می خواند... افسوس؛ آن زمان که باید دوست بداریم٬کوتاهی می کنیم آن زمان که دوستمان دارند٬ناز می کنیم و برای آنچه از دست رفته است٬ آه می کشیم... و بیشتر از همیشه.........
I was born I was born to dream I was born to fly I was born to say I was to kiss you زندگي چيست ؟ اگرخنده است چرا گريه مي کنيم ؟؟؟ اگر گريه است چرا خنده مي کنيم؟؟؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي کنيم؟؟؟ اگر زندگيست چرا مي ميريم؟؟؟ اگر عشق است چرا به ان نمي رسيم؟؟؟ اگر عشق نيست چرا عاشقيم؟؟؟ Love it when you kiss me بقیه عکسها در ادامه kiss
۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم. ۱۰۰تای آن را۹۰روز... روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه ۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم. ۸ سوال من را ۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا دعوت کردم... ۲ ساعت خواهــــش کردم تا یک بار گفتی: پاهايم را آويزان كرده بودم از پنجره. پنجره اي كه ميگويم نه حفاظ دارد نه ميله هاي آهني سفيد. پاهايم را كه آويزان ميكنم به جز انگشتانم تك تكpart هاي حس دار وجودم معلق ميماند در فضاي خالي زير پنجره. دستانم را حلقه كردم پشت سرم تا باد كه ميوزد تمام اتفاق هاي دنيا در ذهنم يك جا بيفتد! من اگر شیوه ی دلداری نمیدانستم فدای سرت ...که تو ائین دل شکستن را خوب میدانستی.......... هیچی بدتر از این نیست که فکر کنی توی زندگیت برای ادما یکنواخت و تکراری شدی...اونوقته که هیچی به چشمت قشنگ نیست....هیچ اوازی دلتو نمیبره رو ابرا...هیچ زمزمه ی عاشقونه ای برات طعم شیرین همیشه رو نداره....هیچ اسمونی دیگه ابی نیست....وتو اونوقته که حتی از نگاه کردن تو ایینه ..و زل زدن توی چشمای خودتم خسته ای....دلمرده ای. ..و تکرار زشت ترین داستان زندگی ادماست.... چیزی مرا به قسمت بودن نمیبرد از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام من بی رمق ترین نفس این حوالیم وز بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها خرد میشوم وز حمل این جنازه ی هشیار خسته ام.....
تنها دیر گاهیست که تنها شده ام باز هم قسمت غم ها شده ام من که بی تاب شقایق بودم قصه ی غریب صحراشده ام مگرآینه زمن بی خبرشده است همدم سردی یخها شده ام وسعت دردفقط سهم من است که اسیر شب یلدا شده ام کاش چشمان مرا خاک کنند تا نبینم که چه تنها شده ام
گفتمش : دل میخری؟ گفتا چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند! خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستانش بر زمین افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود !!! از خدا پرسیدم چی دوست داری؟ گفت :سخاوت دیوانه گفت: حماقت غم گفت: ملامت کوه گفت:صلابت معشوق گفت: نگاهت فدای تو که گفتی: رفاقت
در کوچه باغ کودکی تو را دیدم با نگاهی به وسعت اقیانوس و به ژرفای آن اکنون احساس تازه ای در من جوانه زده احساسی به زلالی احساس چشمانت و من غرق در آبی دیدگانت ولی شهامتی نیست برای پاسخ آه ...! کاش می فهمیدی راز پنهان شده در عمق وجودم را ... نمي دانم...! مي توان به دستهايت اعتماد کرد ...؟ مي توان با چشمهايت زيست ...؟ مي توان از عشق با تو گفت ...؟ نمي دانم ...! مي توان به آرزوهاي دست نيافتني رسيد ...؟ ديده هاي اشک بار تو را ناديده گرفت ...؟ اميد هاي حسرت بار تو را باور کرد ...؟ مي داني ، هيچ نمي دانم ...! مي شود سوگند را نوشت هزاران مرتبه ...؟ مي شود تو را باور کرد ؟ مي شود با تو بود، تا مرگ ، تا لحظه وداع هستي ...؟ مي شود...؟ مي داني ، هيچ نمي دانم...
سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن : با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات، با هيــــــاهوي خنده هـــات ، با آواي کلمــــات ، با گرماي دستــــات ، با نور ديدگــــانت ، با هياهوي شادي هـــات بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهايـــــــي ام را ... بگــــــــذار انعکــاس آن چيزي بـــاشد جز تنهايــــــــي ... بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــي ...
. Created By
javacity.blogfa.com |